آرنوشاآرنوشا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

تولد آرنوشا تولد دوباره من

جشن دندونی

نه ماهت بود که اولین دندونت در اومد . منم برات یه جشن خودمونی و کوچیک گرفتم ، این اولین جشن تو بود عزیز دلم ................  مامی جون ، مامان زهره ، مامانی و مامان عشرت ، خاله فاطی ، خاله سارا و زن عمو اومده بودند . تازه کلی هم کادوهای خوشگل گرفتی . اینم عکساش: ...
11 شهريور 1392

NICU لعنتی

روزی که تو به دنیا اومدی من نتونستم روی ماهت رو ببینم عزیز دلم آخه چون زود به دنیا اومده بودی فورا به بخش مراقبت های ویژه نوزادان فرستاده بودنت و من هم چون عمل سختی رو گذرونده بودم اجازه نداشتم از تختم بلند شم و مجبور بودم تا صبح برای دیدن روی قشنگت صبر کنم   اون شب سخت ترین شب عمرم بود و تا صبح نتونستم بخوابم . درد خیلی زیادی داشتم ، نگران تو بودم و بی تاب دیدنت و اجازه نداشتم حتی پا یا گردنم رو تکون بدم  صبح روز بعد ساعت 9 با هر مشقتی که بود خودم رو به بخشی که تو دردونه من توش بودی رسوندم و جالب اینکه قبل از اینکه تو رو نشونم بدن خودم بین اون همه نوزاد تورو شناختم و به سمتت اومدم . چه دردناک بود که نمیتونستم تو رو تو بغل ...
11 شهريور 1392

روزی که تو اومدی به دنیای ما

من شب قبل از تولد تو برای چک آپ رفته بودم دکتر . ولی درد زیادی داشتم . دکتر با دیدن من متوجه شد که انقباضاتم زیاده و دهانه رحم کمی باز شده بود به همین خاطر بعد از اینکه من رو فرستاد سونو یه نامه بستری بهم داد تا برم بیمارستان و تحت نظر باشم بلکه بتونند با دارو انقباضات رو کم کنند و جلوی تولد تو رو بگیرند آخه من تازه 8 ماهم بود و تو خیلی عجله کرده بودی ..........   اون شب تو مطب دکتر خیلی معطل شدیم آخه چندبار معاینه کرد و هی گفت انقباضات رو بشمر و....... خلاصه وقتی رسیدم خونه خیلی خسته شده بودم و شب شده بود منم ساک تو رو که از مدتی قبل آماده کرده بودم دم دست گذاشتم تا صبح که شد برم بیمارستان . صبح اول وقت همراه بابایی و مامان زهره ر...
11 شهريور 1392

آگاهی از حضور تو تو دل مامان

چند روزی بود که مشکوک شده بودم به اینکه یه فرشته نازنین تو دل من زندگیشو شروع کرده . خوب یادم هست روز 28 صفر بود و طبق معمول هر سال مادر بزرگ بابایی شله زرد میپخت و همه فامیل خونش جمع شده بودن . من اون روز حال عجیبی داشتم و انگار یه حس درونی بهم مژده میداد که دارم مامان میشم . با همون حس ناشناخته خوش بودم تا اینکه یکی از بچه های فامیل که 8-9 سال بیشتر نداشت و خیلی هم دختر شیرینی هست و همیشه خیلی خودشو به آدم میچسبونه و تو دل همه جا باز میکنه از راه رسید و با ذوق و شوق خودشو پرت کرد تو بغل من و این برخورد او با شکمم باعث شد دل درد بدی بگیرم که تا شب هم ادامه داشت . مصمم شدم که صبح اول وقت برم آزمایش بدم چون به شدت نگران شده بودم .   &nb...
10 شهريور 1392