آگاهی از حضور تو تو دل مامان
چند روزی بود که مشکوک شده بودم به اینکه یه فرشته نازنین تو دل من زندگیشو شروع کرده . خوب یادم هست روز 28 صفر بود و طبق معمول هر سال مادر بزرگ بابایی شله زرد میپخت و همه فامیل خونش جمع شده بودن . من اون روز حال عجیبی داشتم و انگار یه حس درونی بهم مژده میداد که دارم مامان میشم . با همون حس ناشناخته خوش بودم تا اینکه یکی از بچه های فامیل که 8-9 سال بیشتر نداشت و خیلی هم دختر شیرینی هست و همیشه خیلی خودشو به آدم میچسبونه و تو دل همه جا باز میکنه از راه رسید و با ذوق و شوق خودشو پرت کرد تو بغل من و این برخورد او با شکمم باعث شد دل درد بدی بگیرم که تا شب هم ادامه داشت . مصمم شدم که صبح اول وقت برم آزمایش بدم چون به شدت نگران شده بودم . یادم رفت این رو اضافه کنم که ما چون قصد رفتن از ایران رو داشتیم تمام خونه و زندگی و..... رو فرخته بودیم و به این امید که کارمون به زودی درست میشه مدتی بود که خونه دوتا مامان بزرگای تو نوبتی ساکن بودیم (چند روز این ور و چند روز اون ور ) فردای همون روز هم خونه مامان زهره بودیم . من به بهانه اینکه سرما خوردم و میخوام قرص بخرم از خونه زدم بیرون غیر از بابایی هیچ کس از موضوع خبر نداشت . رفتم آزمایش دادم و گفتند جوابش ساعت 5 عصر آماده میشه دیگه نمیدونم تا اون ساعت چه طوری صبر کردم هر لحظه برام یه قرن گذشت ولی بالاخره ساعت 5 شد و من دوباره به یه بهونه ای از خونه زدم بیرون برای گرفتن جواب آزمایش . جواب رو گرفتم و اومدم تو راهرو آزمایشگاه شروع کردم به خوندن ...............تنم لرزید از هیجان . اینقدر برام شوکه کننده بود که شک کردم به اینکه درست متوجه شده باشم واسه همین دوباره برگشتم تو آزمایشگاه و به خانم متصدی گفتم :" ببخشید میدونم که اینجا نوشتید از شما سوال نکنیم ولی میشه خواهش کنم به من بگید جواب مثبت یا منفی؟" او هم برگه رو از دست من گرفت و برد به پزشک آزمایشگاه نشون داد ، قلبم داشت میومد تو دهنم ، وقتی برگشت به من لبخند زد و گفت : مثبته ...................................................... همون لحظه بابایی هم که دل تو دلش نبود تا جواب رو بدونه اس ام اس زد که چی شد و من از شدت هیجان نمیتونستم جوابش رو بدم بالاخره خودم رو جمع و جور کردم و جواب اس ام اس رو دادم و بعد رفتم خونه . به بابایی گفتم هیچی فعلا به مامان اینا نگو تا یه جور خوب خبر بدیم البته صبح که داشتم میرفتم آزمایشگاه تلفنی به مامان خودم موضوع رو گفته بودم اون هم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و جالب قضیه اینجاست که تا من برم جواب آزمایش رو بگیرم او هم رفته بود تا برای من و نی نی ام کادو بخره (قبل از اینکه من بگم جواب مثبته ) بابایی هم رفت شیرینی خرید و وقتی برگشت به مامان و باباش گفت این شیرینی به خاطر اینه که شما دارید مامان بزرگ و بابا بزرگ میشید و جالبه که اصلا باور نکردند و کاملا به شوخی گرفتند تا اینکه مجبور شدیم جواب آزمایش رو بهشون نشون بدیم و............................اینطوری شد که دیگه به همه خبر دادیم



آگاهی از حضور تو تو دل مامان
