آرنوشاآرنوشا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

تولد آرنوشا تولد دوباره من

روزی که تو اومدی به دنیای ما

1392/6/11 12:37
نویسنده : اندیشه
514 بازدید
اشتراک گذاری

من شب قبل از تولد تو برای چک آپ رفته بودم دکتر . ولی درد زیادی داشتم . دکتر با دیدن من متوجه شد که انقباضاتم زیاده و دهانه رحم کمی باز شده بود به همین خاطر بعد از اینکه من رو فرستاد سونو یه نامه بستری بهم داد تا برم بیمارستان و تحت نظر باشم بلکه بتونند با دارو انقباضات رو کم کنند و جلوی تولد تو رو بگیرند آخه من تازه 8 ماهم بود و تو خیلی عجله کرده بودی ..........

 

اون شب تو مطب دکتر خیلی معطل شدیم آخه چندبار معاینه کرد و هی گفت انقباضات رو بشمر و....... خلاصه وقتی رسیدم خونه خیلی خسته شده بودم و شب شده بود منم ساک تو رو که از مدتی قبل آماده کرده بودم دم دست گذاشتم تا صبح که شد برم بیمارستان .

صبح اول وقت همراه بابایی و مامان زهره راهی بیمارستان نجمیه شدیم . مامی جون هم اومده بود بیمارستان . خدا ازشون نگذره انقدر من رو از این طبقه به اون طبقه فرستادن و هی  آزمایشات و کارای مختلف روم انجام دادن که دیگه حسابی درد داشتم ، تازه آخرشم بعد از این همه بگیر و ببند بهم گفتند ما پذیرشت نمیکنیم چون اگه بچه ات به دنیا بیاد باید بره تو NICU و ماهم این بخشمون پره .........

تازه جالب اینجاست مامایی که اونجا بود و خودشم تازه باردار شده بود به من میگفت تو که درد نداری اگه از دیشب تا حالا درد داشتی تا الان زاییده بودی.....سبزسوالزبان

خلاصه چون دکتر من تو بیمارستان های دیگه ای هم کار میکرد قرار شد من برم جای دیگه . اول تصمیم گرفتم برم بیمارستان ابن سینا ولی اونجا هم باز مشکلش این بود که اصلا NICU  نداشتندناراحت

در آخر تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان بهمن . وقتی رسیدم اونجا با اینکه بیمارستان خصوصی هست و این همه اسم در کرده و همه بهش میگن هتل بهمن ولی از نجمیه دولتی هم بدتر بود برخوردشون ، اصلا من رو تو بلوک زایمان راه نمیدادن کلی پشت در بلوک وایسادم هی زنگ زدم و از آیفون تصویری  نامه بستریم رو نشون دادم و گفتم من حالم اورژانسی ...... اصلا انگار نه انگار کلافهتا اینکه بالاخره وقتی در بلوک اتفاقی باز شد تا یه نفر عبور کنه منم خودم رو چپوندم تو ولی بازم فرقی به حالم نکرد .... من رو بردن تو یه اتاقی خوابوندن و نذاشتن بابایی یا مامی جون باهام بیان بعدم همونجا ولم کردن رفتن منم با اون دردی که داشتم هی منتظر شدم هی منتظر شدم هی منتظر شدم منتظر ............ نه خیر هیچ خبری از کسی نمیشد . آخر سر صبرم سر اومد و با کلی درد و دولا دولا بلند شدم از اتاق اومدم بیرون و شروع کردم به دادو بیداد کردن و تازه اون موقع بهمون گفتن که ماهم NICU مون پره و نمیتونیم پذیرشت کنیم تعجب

 

عجب اوضاعی شده ها ........ من نمیفهمم یا همه نی نی ها عجله دارن برای به دنیا اومدن یا اینا هرکی که به دنیا میاد رو الکی میذارن اون تو برای اینکه پول بگیرنگریهگریه

دیگه از شدت درد و بیچارگی وسط بیمارستان زدم زیر گریه به مامی جون و بابایی گفتم اصلا نمیخوام بستری شم والا تو خونه میموندم بیشتر میتونستم استراحت کنم ........ و این چنین شد که با حالی نزار برگشتیم خونه ، مامان زهره هم رفت خونه خودشون . با دکترم تماس گرفتم و موضوع رو بهش گفتم البته از صبح خودش پیگیر کارم بود و چند بار با هم تماس داشتیم ولی وقتی گفتم اومدم خونه بهم تاکید کرد که اصلا خونه نمون و هر بیمارستانی که میتونی برو .........

تصمیم گرفتیم بریم صارم با کمک خاله سارا و عمو علی هم کمی پرس و جو کردیم و متوجه شدیم که اونجا پذیرش میکنه داشتیم حاضر میشدیم بریم که دکتر دوباره زنگ زد و گفت برو نیکان من از اونجا برات پذیرش گرفتم . عمو علی اومد دنبالمون و من با بابایی و مامی جون رو برد نیکان ............

 

هرچی بیمارستانای دیگه از صبح عذابمون داده بودن به جاش نیکان برخورد خیلی عالی باهامون داشتن و رسیدگیشون هم فوق العاده بود . سریع من رو بردن تو بلوک زایمان و کارها و معاینات مقدماتی رو انجام دادن کلی هم بهم روحیه دادن تا دکترم اومد و با دیدن نتایج آزمایشات اون روزم و حال و روز من .......

من رو برای یه سزارین فوق اورژانسی آماده کردن و.............................................

 

 

 

ساعت 18:45 دقیقه روز دوم شهریور 91 تو عزیز دل من پا به این دنیا گذاشتی . 

در حین عمل حالم خیلی بد شد آخه بیهوش نبودم ولی با همون حال بد یه لحظه صدای گریه تو رو شنیدم و بدون اغراق میگم که قشنگترین ، گوشنوازترین و هیجان انگیزترین نوای دنیا بودهورافرشتهماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)