آگاهی از حضور تو تو دل مامان
چند روزی بود که مشکوک شده بودم به اینکه یه فرشته نازنین تو دل من زندگیشو شروع کرده . خوب یادم هست روز 28 صفر بود و طبق معمول هر سال مادر بزرگ بابایی شله زرد میپخت و همه فامیل خونش جمع شده بودن . من اون روز حال عجیبی داشتم و انگار یه حس درونی بهم مژده میداد که دارم مامان میشم . با همون حس ناشناخته خوش بودم تا اینکه یکی از بچه های فامیل که 8-9 سال بیشتر نداشت و خیلی هم دختر شیرینی هست و همیشه خیلی خودشو به آدم میچسبونه و تو دل همه جا باز میکنه از راه رسید و با ذوق و شوق خودشو پرت کرد تو بغل من و این برخورد او با شکمم باعث شد دل درد بدی بگیرم که تا شب هم ادامه داشت . مصمم شدم که صبح اول وقت برم آزمایش بدم چون به شدت نگران شده بودم . &nb...
نویسنده :
اندیشه
9:57


